تبليغاتX
اینجا شب نیست!
منوی اصلی
درباره

زندگی بدون عشق، ‌به درختی می‌ماند
بدون شکوفه و میوه عشق
بدون زیبایی، ‌به
گل‌هایی می‌ماند بدون رایحه و
به میوه‌هایی
که هسته ندارند... زندگی، ‌عشق
و زیبایی،
‌یک روح‌اند در سه بدن که نه از یکدیگر جدا
می‌شوند و نه تغییر می‌کنند.
جان‌های خاکی ما که اشتیاقی پنهان به
حقیقت دارند
گاه به گاه برای مصالح زمینی از آن
دور می‌شوند،‌
و برای هدفی زمینی از آن جدا می‌افتند.
با وجود این، ‌همه‌ی روح‌ها در دستان
امن عشق اقامت دارند
تا زمانی که مرگ از راه برسد و
آن‌ها را نزد خدا به عالم بالا ببرد.

پیوند ها
آرشـــــیــــــو
نبودنت


دلم را به خاطر تو به


  دریا می زنم


دست و پا زدنهایش


شاید توجهت را جلب کند


-------------------------------------------------


صدایت لرزه بر صدایم می اندازد


می توانی حدس بزنی


با نگاهت چه می شود؟


--------------------------------------------------


من و تنهایی در ایوان خاطرات


قلیان بر لب


نبودنت را دود می کنیم


                              نوشتم

ادامه مطلب ... |نوشته شده در تاریخ : دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391توسط : یوسف |
حسرت


اما تو بگو << دوستی >> ما به چه قیمت؟

امروز به این قیمت ، فردا به چه قیمت؟


ای خیره به دلتنگی محبوس در این تنگ

این حسرت دریاست تماشا به چه قیمت؟


یک عمر جدایی به هوای نفسی وصل

گیرم که جوان گشت زلیخا به چه قیمت؟


از مضحکه دشمن تا سرزنش دوست

تاوان تو را می دهم اما به چه قیمت؟


مقصود اگر از دیدن دنیا فقط این بود

دیدیم ، ولی دیدن دنیا به چه قیمت؟


                                 فاضل نظری

ادامه مطلب ... |نوشته شده در تاریخ : جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391توسط : یوسف |
زیادیم کرده بودیم ما


زیادیم کرده بودیم ما   

   

که دارم از تو کم میشم


که پاشو پس کشیدم من


داره شکل خودم میشم


دلم مشغول کاری بود


که چشمای تو دستش داد


به پای تو شکست اما


رو پاهای خودش وایساد


دلم تنگ نوازش بود


به دستهای تو پا دادم


منُ از چاه درآوردی


ولی تو چاله افتادم


نفسهام برید گریه


همین روزهاست که ماهی شم


باید از تو برم شاید


دچار روبه  راهی شم


نه می میرم نه می میری


فقط از تو جدا میشم


برای من شما میشی


برای تو شما میشم

رضا منزوی


ادامه مطلب ... |نوشته شده در تاریخ : جمعه هشتم اردیبهشت 1391توسط : یوسف |
دوستت دارم


دوستت دارم و دانم كه تويي دشمن جانم

از چه با دشمن جانم شده ام دوست ندانم

غمم اين است كه چون ماه نو انگشت نمايي
ورنه غم نيست كه در عشق تو رسواي جهانم

دم به دم حلقه اين دام شود تنگتر و من
دست و پايي نزنم خود ز كمندت نرهانم

سرپر شور مرا نه شبي اي دوست به دامان
تو شوي فتنه ساز دلم و سوز نهانم

ساز بشكسته ام و طائر پر بسته نگارا
عجبي نيست كه اين گونه غم افزاست فغانم

نكته عشق ز من پرس به يك بوسه كه داني
پير اين دير جهان مست كنم گر چه جوانم

سرو بودم سر زلف تو بپيچيد سرم را
ياد باد آن همه آزادگي و تاب و توانم

آن لئيم است كه چيزي دهد و باز ستاند
جان اگر نيز ستاني ز تو من دل نستانم

گر ببيني تو هم آن چهره به روزم بنشيني
نيم شب مست چو بر تخت خيالت بنشانم

كه تو را ديد كه در حسرت ديدار دگر نيست
"آري آنجا كه عيان است چه حاجت به بيانم؟


                                           عماد خراسانی

ادامه مطلب ... |نوشته شده در تاریخ : یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391توسط : یوسف |
وای دلم


میگذرد از بهار چند روزی


مانده ام در انتظار هر روزی


بوی بهار آمیخته با بوی سوزی


ای وای دلم، هنوز داری میسوزی؟!


                                 نوشتم


ادامه مطلب ... |نوشته شده در تاریخ : پنجشنبه هفدهم فروردین 1391توسط : یوسف |

تمامی حقوق مطالب ، تصاویر وطرح قالب برای اینجا شب نیست! محفوظ می باشد

 

All Rights Reserved - © 2012

designed by:MP-Graphic